دوست دارم صدا کردنت را
Walk Along With Hope In Your Heart And You'll Never Walk Alone
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط فائزه جمشیدی

خسته و کوفته سوار مترو شدم . صبح تا ظهر که دانشگاه بودم ، بعدشم کلاس نقاشی و فرانسه . این روزا خیلی از مغزم کار می کشم خسته میشه اما کیف داره . تا چشمم به یک صندلی خالی افتاد به سمتش شیرجه زدم  واقعن هیچی مثه یه صندلی خالی خوشحالم نمی کرد . بند بند وجودم رو صندلی ولو شد. چشامو بستم تا یه کم سرم آروم بشه که صدای گریه دختر بچه ای مثه میخ تو مغزم فرو رفت . پشت سر هم جیغ می زد و گریه می کرد و می گفت نمی خوام ... نمی خوام ...  به اطرافم یه نگاه انداختم ، نه تنها اعصاب من بلکه اعصاب همه مترو رو داغون کرده بود . یه کم خم شدم و سرم رو به سمت صدا چرخوندم  . دختر بچه فسقلی با موهای کوتاه که بادکنکی قرمز به دست داشت یه تنه مترو رو بهم ریخته و همه رو عاصی کرده بود فقط به این دلیل که مامانش می گفت بیا بغل من بشین اما دختر بچه می گفت نه تو بلند شو من می خوام تنهایی بشینم ...!!!! جیغای بچه یه طرف ، انعکاس نچ نچای بقیه از طرف دیگه حسابی کفریم کرده بود ... بغل دستیم که یک خانم جوون فشن و ته مد بود با صدای بلند گفت اگه من جای مامانش بودم محکم می کوبیدم تو دهنش !!!! با خودم فکر کردم که این از منم داغون تره و اصلن اعصاب مصاب نداره !!! ، اما این آخرش نبود و ماجرا وارد مرحله جدیدی شد ، بازار اظهار نظر داغ شد هرکی یه نظر کارشناسی می داد ، یکی می گفت ای بابا فرزند سالاری شده ، مادرم مادرای قدیم ، اون یکی فقط سر تکون می داد و مثلن افسوس می خورد ، جالب اینجا بود که پس از مدتی دختر بچه ساکت و بی خیال شد اما حالا کسی نبود کارشناسارو ساکت کنه. تو این حال فروشنده لواشک و دنالدم وارد صحنه شد ، فقط همین یکی کم بود . من هم دعا دعا می کردم سریع تر به ایستگاه برسم و تا بیشتر از این مغزم تیلید نشده پیاده شم .




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: یه روز من ...، مترو، ای بابا،
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 اردیبهشت 1391 توسط فائزه جمشیدی

آه مادر ، ای همه هستی من

سوگند تویی شکوفاترین بهار من

حک کرده ام نام تو را بر درخت دل

کاشته ام محبت تو را در دشت دل

ای شهره در حکایت دلدادگی

موج می زند در وجودت وفا و مهربانی

کلامت آفتاب ، دلت آبی آسمان

پناهت سجاده و ذکرت عشق و ایمان

.

.

.

مادرم ای بانوی اردیبهشت تولدت مبارک

 

مادر تو را  چه نامم تا خدا را خوش آید

تا در وصف تو گنجد ...

الفبایم در برابر فصل هایی که عاشقانه به پایم ریختی

کم می آورد ...

از میان تمام لحظه هایی که سوختی و دم نزدی

فریاد می زنم ...

دوستت دارم ...

 

( ف . جمشیدی)




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: آه مادر ... ای بانوی اردیبهشت دوستت دارم،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط فائزه جمشیدی

من همه نگاهم را به مهر دلت دوختم

گمان یک لحظه نبودنت تنم را می لرزاند

اشک بر چشمانم می نشاند

مرا از آن لحظه می گریزاند

ترس درونم می پروراند

تو بودی دیروز و امروز و فردایم

آرزوی برآورده شده دلم

لحظه ی ناب زندگیم

اما به ناگه چه شد ...!؟ نمیدانم ...!

من میان زمزمه های دیگران

هرچه گشتم ، چرخیدم ، اطرافم را دیدم

دگر تو را نیافتم ...!!!

چه بی رحمانه مرا در این ضیافت دو روزه

به سیلی داغی مهمان کردی !

و در این مسیر خلوت بی کس و تنها رهایم کردی

من از تو گله ندارم

اما بدان بخشیدنت سخت است ، سخت برایم

اگر روزی دوباره یادت سراغم را گرفت

پشیمانی سراسیمه در افکارت را کوبید

از کنج ذهنت نامم را یافتی

و یا هر چیز دیگری

از تو می خواهم دگر پی من مباشی

چندی است ...

که من برای گذر از تو سفر کرده ام

 

( ف . جمشیدی)

 

 




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: اما به ناگه چه شد ...!؟، چندی است ...، برای گذر از تو سفر کرده ام،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 توسط فائزه جمشیدی

Just the way a rain drop brings hope to a dying flower,

Your smile might bring hope to someone who is lost.

Give the world your best smile….

Today, tomorrow and everyday.

 




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را،  آنها دوست دارند صدا کردنت را، 
برچسب ها: raindrops ...،
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط فائزه جمشیدی

من مجنون قصه های توام ...

قصه های شبانه ای که می خوانی برایم

من لیلای شمیم آشنای صدایت هستم

صدایی که تکرار می کند افسانه عشق را در گوشم

نجوایی که حبس می کند در سینه نفسم

یکی بود را فریاد می زنی

یکی نبود را سکوت می کنی

آن که بود را خدا می خوانی

غیر او را خط می زنی

خنده را جایگزین گریه می کنی

وصال را با عشق پیوند می زنی

با نوای چوپان دم می گیری

از حیله گرگ می نالی

و  از آخر تلخ می گریزی ...

من هم چو تو بیزار زان لحظه

که چشم در چشمانم بدوزی

و با اندوهی از نرسیدن کلاغ قصه

گلایه کنی ...

من مجنون قصه های توام ...

قصه های شبانه ای که می خوانی برایم ...

 

( ف . جمشیدی )

 

Life is not measured by the breaths you take......but by the moments that take your breath away.

 

 




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: من مجنون قصه های توام ...،
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 اردیبهشت 1391 توسط فائزه جمشیدی

نمازم قضا شد ...

آن دم که خدا ز یادم رفت

و علف هرز گناه در وجودم ریشه کرد

امان ... باز دل پی  کدام هوس پر زد

امان ...

         امان ...

 

( ف . جمشیدی)




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: امان ...، نمازم قضا شد ...،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط فائزه جمشیدی

تا چشمانم را می بندم

کابوس نبودنت سیلی می زند

پابرهنه دنبالت می دوم

و نامت را می خوانم

تو بی تفاوت می گذری

و مرا نمی شنوی

و من فریاد کنان می گریم

می گریم ...

می گریم ...

.

.

.

با گرمای دستان مهربان رویا بیدار می شوم

تو بیدار کنار بی قراری هایم ...

با لبخندی آرامش نثارم می کنی

و می مانی

می مانی بی آنکه از تو بخواهم

کاش بود آن رفتنی و این ماندنی

کاش بود ...

کاش ...

 

( ف . جمشیدی )

 




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: بشنو از خواب و رویایم ...، کاش بود ...،
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1391 توسط فائزه جمشیدی

باران ...

    باران ...

          باران ...

آشتی زمین و آسمان

بوی خاک  و خیسی خیابان

خود نماز است و پاکی جان

می بارد چه گریان و شتابان

می زند چه نمناک در هستی را

می کوبد به زمین با چه شوقی پا را

می شکند سکوت سنگینم را

سر می دهد اذان آمدنت را

دلم لک می زند تو را

می شنوی مرا ؟

دوست دارم صدا کردنت را

 

                                                          ( ف . جمشیدی)

 




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: باران ...، آشتی آسمان و زمین،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 فروردین 1391 توسط فائزه جمشیدی

نمی دانم ... حال غریبی دارم ...

در افکارم گم شدم ...

به دنبال دریچه رهایی در تاریکی گام بر می دارم

دستانت را به سویم دراز می کنی

خودم را به سویت پرتاب می کنم

به تو می سپارم دل شکسته ام را

و تو ...

رو به طلوع زیبا می گشایی پنجره قلبم را

آهنگ صدایت مرا غرق در نیاز می کند

مثه همیشه رخ ماهت مرا نور هدیه می کند

موج نگاهت ساحل روشنایی را نشانم می دهد

آن اخم ابرویت دلم را می لرزاند

هم چو قطره باران که به گل جان می بخشد

خنده ات به من خسته روح پرواز می بخشد

انگار دوست دارم صدا کردنت را

و تو ...

چه قشنگ خط می زنی فاصله ها را

پشت پا می زنی به کوه و دریا به خاطر من

تنها خواسته ات وفاداری من

در نجوای شبانه ام رنج دل با تو گویم

و تو و شانه هایت سخاوتمندانه همدم اشک هایم

ضربان قلبم را در گذرگاه عشق و نیاز می شنوی

و با دل آسمانیت مرا دعوت به کوی یار می کنی

( ف . جمشیدی )




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: دوست دارم صدا کردنت را ...،
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 فروردین 1391 توسط فائزه جمشیدی

مثل همه سیزده بدرهای پیش، امسال هم خونه مامان و بابا بزرگ که واسه هممون از شهربازی هم پرهیجان تره دورهم جمعیم. همون خونه ای که نفس همه به اون بسته ست. یه خونه تو سبز ترین محله شهر با دری قدیمی و اصیل و حیاطی تقریبا بزرگ و باصفا، که البته پاییز و برگ ریزونونش تماشاییه، و یک ایوان کوچک با یک صندلی راحتی که جا خشک کرده و به حیاط زل زده .  من که عاشق حوض آبی و ماهی های توشم .

بعد از کلی دویدن و بازی کردن  حسابی نفسم بند اومده و دیگه توانی برای شیطنت بیشتر ندارم . مامانم وقتی این سر و وضع آشفته منو می بینه یه برش شتری هندوانه شیرین به من میده تا انرژیمو بدست بیارم . منم میرم سمت حوض . می شینم لب حوض و پاهامو می زارم تو آب خنک و شروع به گاز زدن هندوانه می کنم .ماهی های سرخ کوچولو هم با دویدن میان پاهام قلقلکم می دن. همون طور که تو کیفم صدایی تعجبم را جلب می کنه.گوشمو تیز می کنم ... صدا از اتاق قدیمی اون طرف حیاطه. سریع از جام می پرم به سمت صدا .

کی فکرشو می کرد انباری خاک خورده ته حیاط یه روز بهترین یادگاری عمرم رو به من هدیه کنه.

از دیدن در باز انباری گیج میشم ، آخه همیشه قفل بود . آب دهنمو قورت می دم و میرم تو . از دو سه تا پله میرم پایین بعد به سمت راست نگاه میکنم .پدر بزرگو می ببینم که پشت به من نشسته و سرگرم کاریه و هی اون صدا هم زیاد و کم میشه . پدربزرگو صدا میکنم ، به طرف من می چرخه و با قامت خمیده اش به سمتم میاد . حالا می فهمم اون صدا از کجاس ، از رادیو قدیمی و چوبی به رنگ قهوه ای روشن که تو دستای پدربزرگ لم داده . همیشه از این دوست دیرینه اش برام تعریف میکرد ، خوشحالم از نزدیک میبینمش.

     ( ف . جمشیدی)




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: سیزده بدر ...،
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی

صدای آمدنش را می شنوی ...

بهار را می گویم

فصل شکوفه و درخت ...

من که برای بودنش بی تابم

اینجا تمام ردپاها به بهار می رسد

اینجا بلبل بی بهانه می خواند

نسیم میان خنده های سبز می رقصد

شاخه بهار نارنج در کوچه عاشقی ، از پشت دیوار بلند دستانش را

به سویم دراز می کند

راستی که چقدر دلم برای عمو نوروز تنگ است

        برای هفت سین

          عیدی لای قرآن

               دیدارهای خاک خورده

                شادی های بی انتها

حتی برای آن ماهی قرمز تنگ بلور

خلاصه که اینجا بهار غوغا می کند

                                                         بهار به سرزمین من

        به زندگی من

                                                                         رنگ می پاشد

پاشو ... پاشو ...

لباس نو بر تن کن

کمی سکوت کن

فقط گوش کن

صدای آمدنش را می شنوی ...

بهار را می گویم

                بهار را ...

                 بهار را ...

 

     ( ف . جمشیدی)




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: بهار فصل شکوفه و درخت ...، صدای آمدنش را می شنوی ...،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی
نوشته شده در تاریخ جمعه 19 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی

به دنیا بگویید بایستد ...

کودکی ام کجاست ؟

چرا خبری ز او نیست ؟

در کدام پستو وجودم پنهان شد ؟

                                                      می خواهم پیدایش کنم

در کدامین کوچه یا لحظه دستانم را رها کرد

و با شتاب گریخت ...

در پس کدام خیابان پی بادبادکی دور شد

و دیگر بر نگشت ...

به دنیا بگویید بایستد ...

دلتنگ کودکانه هایم می دوم

رد پایش را نمیابم ...

چرا آهنگ خنده هایش را نمی شنوم ؟

چقدر همه چیز بی روح است

تاب وجودم بی کودک است

نقاشی هایم سپید وسیاه

گریه های خیسم گاه و بیگاه

احساسم بی تاب به زمین پا می کوبد

هر دم بهانه کودکی ام را می گیرد

به دنیا بگویید بایستد ...

تا کودکی ام را میان گام هایش بیابم

می دانم ...

او هم جایی ... همین نزدیکی ها ...

ایستاده است منتظرم ....

 ( ف . جمشیدی )




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: کودکی من ...، به دنیا بگویید بایستد ...،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی

در كتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند

هر یك از این صفحه ها ، یك لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند

آفتاب و ماه ، یك خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز هر یك لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند

گاه اوج خنده ی ما گریه است

گاه اوج گریه ی ما خنده است

گریه ، دل را آبیاری می كند

خنده ، یعنی این كه دل ها زنده است

زندگی، تركیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گر چه می گویند : شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

 

مرحوم قیصر امین پور

 




طبقه بندی: آنها دوست دارند صدا کردنت را، 
برچسب ها: یک خط در میان، مرحوم قیصر امین پور،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی
نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی

حوالی زندگی برف می بارد ...

برف می بارد ...

                                              برف  ...

                                                  برف ...

                                       اولین بار نیست که

گوله های ریز بر وجود آتش گرفته ام می  نشیند

و من از فکر سرد نبودنت به خود می لرزم

و چو پرنده ای در قفس خودم را به هرسو می کوبم

وقتی تو نیستی ...

برف برایم تلخ است ...

سیاه است ...

تو نیستی تا با گرمای دستانت سوز سرما را بربایی

و نگاه سرگردانم را پناه دهی

تاب خوردن روی صندلی چوبی ،

تماشای برف از پشت پنجره ،

نوشیدنی داغی که تو برایم می آوری ...

دلتنگی این رویا

                                             اشکم را جاری می کند

                                       حوالی زندگی برف می بارد ...

           برف می بارد ...

         برف ...

                                                         برف  ...

                                                              برف ...

 

( ف . جمشیدی )




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: حوالی زندگی برف می بارد ...، برف، وقتی تو نیستی ...،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین تمام نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و از آسمان هول و كینه بر سرم بریزد

تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو میتوانی جا نشین همه ی بی پناهی ها شوی

دكتر علی شریعتی

 




طبقه بندی: آنها دوست دارند صدا کردنت را، 
برچسب ها: خدا ...،
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 اسفند 1390 توسط فائزه جمشیدی

  

در این شهر ، شهری که زادگاه من است

دیگر نفس کشیدن هم حوصله می خواهد

تازگیها همه چی رنگ گرانی گرفته است

 خنده را باید از زیر سنگ پیدا کرد

برایم سخت است بی خیال به راه ادامه دهم

و بی توجه به گودال هایی که گاهی عصبانیم می کنند

                                                                           پز آرامش دهم ...

دیگر دل و دماغی هم برای پایتخت نمانده است

دیوارهای بلند ، ساختمان های قد کشیده

ناله بوق های ممتد ، خیابان های شلوغ تکیده

اینجا دلم برای رنگین کمان پر می کشد

اینجا نگاهم برای آسمان آبی دلتنگ می شود

هوای پر ز دود و آلوده جولان می دهد

باران هم با زمین قهر می کند

راستش ، شاید به خاطر نامهربانی هایمان

گاهی رحمت ز دیارمان رخت می بندد

جالب است...

اینجا من با تمام درخت ها و کوچه ها  آشنایم

همه شکوفه ها و بادبادک ها شاهد قد کشیدنم بودند و هستند

اما نمی دانم ... چرا ... حالا

   بغض غربت مدام در می زند

                    شهر های کوچک

                       با مهربانی های بزرگ

                              خانه های با صفای قدیمی

                            با حوض های آبی

                          شب های آرام

                               کنار کرسی گرم

تصور این همه سادگی های قشنگ

احساسی را به ارمغان می آورد

که در وجودم  رسوخ می کند

راستی که

چقدر نبودنشان به چشم می آید

گاهی دلم برای بوییدن گلهای ارم شیراز پا می کوبد

پاهایم برای قدم زدن در فین کاشان بی تابی می کند

نفسم برای دویدن در هوای دریا می گرید

ذهنم برای شنیدن صدای پای آب در دهی آرام فریاد می زند

روحم برای لمس محبت صادقانه خیال کوچ دارد

                                  فقط دنبال همسفر می گردد

                                        همسفری که بی کلک پا به پایش گام بردارد

                                                        و دور از هر بی وفایی

                                                           عشق را معنا کند ...

                                                     خدایا فقط تو مرا می شنوی

                                                            دلم به بودنت گرم است

                                                                                   دستانم را بگیر                                                                       و پناهم ده ...

 

 ( ف . جمشیدی)




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: روزگار بی یاس ...، پایتخت، پناهم ده ...، دستانم را بگیر،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 بهمن 1390 توسط فائزه جمشیدی

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دكتر علی شریعتی

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری هفتم www.pichak.net كلیك كنید

 

 پی نوشت : بشنو از من زار  ای جان

 در این روز عشق ، دوستت دارم را بلندتر فریاد بزن

در این روز عشق ، عاشقتم را دور نریز

زیرا که عشق نایاب است در این مکان

و روزگار سخت هدیه اش می دهد در این زمان

( ف . جمشیدی )




طبقه بندی: آنها دوست دارند صدا کردنت را،  من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: دوستت دارم ها را نگه می داری برای روز مبادا ...،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 بهمن 1390 توسط فائزه جمشیدی

 

به شیشه بخار کرده تاکسی زل زده ام . سکوت را ترجیح می دهم . قطرات باران از روی شیشه سر می خورند انگار بازیشان گرفته است .

سرم را به شیشه بخار کرده تکیه می دهم و با انگشتانم چهره بخار گرفته اش را خط خطی می کنم. نفس عمیقی می کشم و از شیشه ای که تقریبا هیچ چیز از پشتش پیدا نیست به سختی آسمان را می نگرم ، گویی هوای او هم چو من گرفته و نالان است . نمی دانم مرا چه شده ، انگار فریادی درونم سرگردان است ، اخم بر چهره ام گره خورده و اشک در دیدگانم کمین کرده است . به عمق افکارم فرو می روم ، با خود در جدال هستم ، دلم هم کاری جز گلایه ندارد ... .

 چرا هرچه می دوم به تو نمی رسم تا شانه به شانه با تو قدم بردارم . تو همیشه یک یا دو قدم از من فاصله داری و من فقط حسرت را می چشم ...

با تکانی شدید که ناشی از افتادن چرخ های ماشین درچاله ای خیابانی است به خود می آیم . احساس خفگی می کنم ، تصمیم می گیرم تا پیاده شوم و بقیه مسیر را قدم بزنم تا کمی سرحال آیم .

اسکناس چروکیده و کهنه ای را از کیف پولم در می آورم تا کرایه ام را حساب کنم که متوجه جمله ای با خط خوش بر آن میشوم ...

بگذار چشم من از دیدن تو سیر شود بعد برو

وای که حرف دل من است ، دست شاعرش درد نکند .

ناگهان میخکوب می شوم  به نام تو بر زیر آن نوشته ، نفسم بند می آید وقتی به نامم در قلب جوهری که کنار جمله ترسیم شده برمی خورم .

با خود می گویم کار دل را ببین ، من اینجا دچار حال وهوای تو و تو آنجا بی قرار در اندیشه ماندن من .

آهی می کشم ... با خود فکر می کنم چرا می گذاریم سکوت با بی رحمی ما را بدبین کند ؟؟!! و چقدر حیف که عاشقانه هایمان بر اسکناس کاغذی و چرک جان می گیرد ... !!!

حالا دیگر دلم نمی آید اسکناس عشقمان را از دستانم دور کنم ، آنرا در مشتم پنهان می کنم و به آرامی به قلبم می چسبانم .

اما از تو دلخورم که گمان بردی در پناه این سایه خنک تنهایی ، بدان که من آنسوی علفزار به شوق نسیم به سویت می دوم تا با هم به درخت تکیه دهیم و نفس تازه کنیم .

فقط یک دلواپسی دیگر ، از تو می خواهم  کمی بیشتر با هم بودن را مقدس بشماریم  و واژه ها را بی پرواتر و جانانه تر نثار هم کنیم .

 

( ف . جمشیدی )





طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: روییدن عشق ...، اسکناس عشق ...،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 بهمن 1390 توسط فائزه جمشیدی

میان انبوهی از جمعیت دوربین به دست بر زمین زانو می زنم ، آدم ها هرکدام با تلنگری از کنارم رد میشوند .

لنز دوربین را می چرخانم آنقدر با آن ور می روم تا تصویر شفاف و واضح می شود ، تا آماده می شوم از تعدادی جوان که ماسک های زشت و ترسناک بر چهره دارند و به صورت نمادین تابوت استکبار را بر دوش گرفته و مرگ ظلم و تولد آزادی را جشن می گیرند عکس بگیرم ، به ناگه کودکی اسپند دود کن روبرویم می ایستد . او کلاهی نقابدار با پرچم سه رنگ کوچکی که  من نمی دانم آن را چگونه بر کلاهش وصل کرده که با وزش باد هم در هوا موج می زند بر سر دارد .

 به او می گویم : برو کنار ، نمیبینی دارم عکس میگیرم.

پشتش را نگاه می کند و با تعجب رو به من می کند و با لبخند کودکانه و اشاره دست کوچکش می گوید : تو می خوای از  اون تابوت چوبی که معلومه الکیه و توش خالیه عکس بگیری ؟؟؟ خوب چی میشه از من بگیری که اومدم واسه سلامتی 33 سالگی ایران اسپند دود کنم تا خدا بترکونه چشم اون که نمی تونه خوشی ما رو ببینه .

من که از شیرین زبانی اش خوشم آمده و نیز می بینم بخاطر جدل با پسرک زمان را از دست داده ام ، آنها هم دور شده اند و دیگر به آنها نمیرسم تا عکسی جالب بگیرم و او هم بی خیال نمی شود و بی تاب به من زل زده است تسلیمش میشوم.

به او می گویم : باشه ، وایسا تا ازت عکس بگیرم .

چنان ذوق می کند که خود من نیز به وجد می آیم .

آماده ، یک دو سه

با شتاب به سویم می آ ید و می گوید : نشونم بده

با تعجب می گویم : چیییییییی ؟؟؟!!!!

با لحنی اعتراض گونه می گوید : وااا عکسو دیگه !

وقتی عکس خودش را می بیند و خیالش راحت می شود دست در جیبش می کند و یک مشت اسپند دور سر من می چر خاند و در اسپند دانش می ریزد و با مهربانی برایم دعا می کند : بترکه چشم حسود .

با تشکری گرم خداحافظی می کند و همان طور که دور می شود من با خود فکر می کنم چی می شد اگر خواسته اش را انجام نمی دادم ؟؟؟ حتما عذاب وجدان به سراغم می آمد .

 

( ف . جمشیدی )




طبقه بندی: من دوست دارم صدا کردنت را، 
برچسب ها: عکاس 33 ساله ...،
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 بهمن 1390 توسط فائزه جمشیدی

عشق یعنی...

من / عشق

پاك                  یعنی

سرزمین                      لحظه

یعنی                                 بیداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        یعنی

زندگی                                                                             لیلی و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق یعنی ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      یعنی

كلبه                                                                           وامق و

یعنی                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                یعنی

كودك                          مسجد

یعنی               الاقصی

عشق /  من

عشق                                           آمیختن                                            افروختن

یعنی                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهای                        یكجا                    یعنی                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهای                گریه

خون/ درد                                                    بیشمار

عشق                                     من

یعنی                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     یعنی




طبقه بندی: آنها دوست دارند صدا کردنت را، 
برچسب ها: عشق یعنی...،
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

سلام
اینجا کوچه باغی برای پرسه های یک دل است , آن دل از آن من است .

خوش آمدی دوست خوبم .
امیدوارم لذت ببری .
راستی یادت باشد که اجازه درج دل نوشته های مرا در جایی دیگر با نامی دیگر نداری .
دوست عزیز شما که اینقدر زحمت می کشی می آیی لطفا قبل از رفتن با نظر گذاشتنت مرا خوشحال تر کن.
ممنون


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
دوست داری صدا کردنش را ؟



نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی